دویست!   

۱-اولین باری که در زندگی ۱۹ گرفتم، دوم دبستان بودم. سوال این بود که اعداد زیر را به حروف بنویسید و عدد مورد نظر ۲۳۲ بود. من نوشتم «دویصد و سی و دو» و معلممان تصحیح کرد که «دویست و سی و دو». هنوز هم بعد از ۲۲ سال از خودم می‌پرسم چطوریست که همه اعداد از صد تا نهصد را وقتی به حروف می‌نویسی یه‌جایی یه «صد» تویشان هست ولی به این دویست بدبخت که می‌رسد می‌شود «ست».

۲-این دویستمین پست این وبلاگ است. از ۵ مهر ۸۴ تا به امروز که ۱۶ اردبیهشت ۸۷ باشد تقریبا ۱۰۰۰ روز شده. این یعنی هر ۵ روز یه بار ما زحمت کشیدیم یه پست نوشتیم. من راستش هرگز بلاگر خیلی فعالی نبودم، از قدیم گفتن کون گشاد و آب هندونه!
 
۳-این چند وقته به وبلاگم خیلی فکر کردم. فکر کردم باید از پرشین بلاگ بزنم بیرون و دامنه خودم رو داشته باشم. کرم این فکر را این برادرمان به کله‌مان انداخت.
 
۴-شاید جالب به نظر بیاد ولی در برابرش هم این فکر بود که اصلا در وبلاگ فارسی را ببندم! آدم نیستم که! یا صفر-م یا یک!

۵-وبلاگ نوشتن این چند ساله این خوبی رو داشت که هرجا می‌رفتی کلی دوست و آشنا و رفیق بودن که دوست داشتن بشینن و راجع به وبلاگت باهات بحث کنن. جالب بود که چندی پیش رفته بودم مهمونی و اونجا با خانم با جمالاتی صحبت می‌کردم (خدا اصولا از ما نگیره این دوستان رو). مهمونی تموم شد و رفتیم خونه و فرداش یه ایمیل اومد که فلانی، یه وبلاگی هست که وقتی داشتی حرف می‌زدی انگار من داشتم اون وبلاگ رو می‌خوندم، تو «علی تکزاسی» نیستی؟ و جواب ما هم این بود که خواهرم، شما نه تنها جمالات دارید بلکه به حمد و قوه الهی کمالات هم دارید. احسنت بر هوشت.
 
۶-وبلاگ نوشتن از طرف دیگه این بدی رو هم داره که عادت می‌کنی سرتو تو هر سوراخی بکنی و راجع به همه چیز نظر بدی. اصلا یه انتظار نادیده‌ و نا‌شنیده‌ای ازت هست که در مورد هرچیزی بنویسی. ۱۱ سال پیش به این نتیجه رسیدم که باید کار کنم و تجربه کاری چیز لازمیه. رفتم پیش پدر یکی از دوستان صمیمی و ما رو فرستاد سر یه ساختمونی. مدت نه چندان کوتاهی هم اونجا بودم. دو سال بعدش که رفته بودم پیش پدر مهربان دوستمون که فرم کارآموزی رو امضا کنه، بهم گفت «حداقل ۵۰ درصد مردم توی زندگیشون اسمی هم از آی-سی نشنیدن و از اونهایی هم که شنیدن کمتر از یک درصدشون می‌دونن که آی-سی واقعا چیه. یادت باشه که بدی مهندسی عمران اینه که هرکسی می‌دونه آجر چیه و اگه بخوای مهندس خوبی باشی باید همه چیز رو در مورد آجر بدونی تا حرفت رو بخرن».
 
۷-فکر نکنم پدر دوستمون خودش بدونه که چقدر با این حرفش به فکر فرو رفتم و چطوری توی زندگیم سعی کردم بهش عمل کنم. موارد زیادی هست که البته این کارو نمی‌کنم و صرفا با دونستن اسمی از آجر نظر می‌دم ولی به هرحال همیشه سعی می‌کنم حواسم باشه که تا خشتک آجر مورد نظر رو درنیاوردم در موردش نظر ندم. دوره دکترا هم مزید بر علت شد البته. مخصوصا با این استاد راهنمای ما که جلوی هر جمله مقاله‌های من می‌نویسه : «علی، ما حداقل ۳ تا مرجع برای این جمله لازم داریم».
 
۸-خیلی از موضوع دور نشیم. تا الان ۲۰۰ تا پست نوشتم و گاهی فکر می‌کنم دیگه واقعا شاید حرف خاصی برای گفتن نمونده. در مورد خیلی مسایل توی وبلاگستان بحث شده و من در مورد خیلی-هاشون مطلب نوشتم. فکر کنم خط کلی فکرم مشخص-ه و تا همینجاشم خیلی نوشتم. این وبلاگ رو روزهایی شروع کردم که سخت‌ترین روزهای زندگیم بودن. زمانی که سعی-ام بر این بود که دوباره راهی پیدا کنم و هدفی داشته باشم. زمانی که تازه سعی کردم توی تکزاس جا بیفتم و موفق بشم و راهی رو پیدا کنم که به سمت رضایت از زندگی پیش بره. یه زمانهایی وبلاگ کمکم کرد فکرامو منظم کنم، یه زمانی هم با زندگی خصوصی-م قاطی شد و پدرمو درآورد. واسه همین نمی‌تونم بگم وبلاگ کمک کرد یا نکرد ولی می‌تونم اینو بگم که از طریق وبلاگ دوستهای زیادی پیدا کردم که دوستی هر کدومشون واقعا یه دنیا می‌ارزه.
 
۹-بعد از مدتها کلنجار رفتن و فکر کردن، تصمیم گرفتم دیگه ننویسم. قبلا یه بار این تصمیم رو گرفتم و دوستان عوضش کردند ولی این دفعه خیلی در موردش فکر کردم و راستش به این زودیا عوض شدنی نیست. ممکنه یه روزی برگردم ولی بعید می‌دونم به این زودیها باشه. 

۱۰-وبلاگ من اسمش بود «من این تکزاس». «من»ی که در واقع همون من-ه فارسی-ه و بقیه‌شم که انگلیسی-ه. من در تکزاس. بعضی از دوستان اسمش رو گذاشتند «مشاهدات تکزاسی»‌که ترجمه‌ایه از جمله اون بالا، ۹۰ درصد هم صدام کردن «علی تکزاسی». شاید الان که دارم از تکزاس می‌رم و پست هم پست شماره دویست-ه، واقعا بهترین موقع برای بستنش باشه. هر سال موقع عید که می‌شد می‌فهمیدم که چقدر آدمها هستند که می‌خونند و یهو یه سال عید تصمیم می‌گیرند که پیغام تبریکی بفرستند و بگن که می‌خونند. من ایمیل-م رو چک خواهم کرد، به من این تکزاس ات جی‌میل دات کام ایمیل بزنید که اختلاطی بکنیم. ممنون بابت همراه بودنتون در همه این ۱۰۰۰ روز. شاید یه روزی برگشتم، شاید هم زدم به انگلیسی و یه وبلاگ تخصصی راه انداختم. در هر صورت، این رو لطفا بدونید که از دوستی تک‌تکتون متشکرم و برای همه‌تون احترام زیادی قایلم.

المخلص!

علی

لینک نوشته
   بعد از این روی من و آینه و وصف جمال ...   
 
 پرده اول: تکزاس، سال ۱۳۸۶: با رفقا نشسته‌ایم و گپ می‌زنیم. همه مذکرند. دوستی از علاقه‌اش به دخترخانمی در ایران می‌گوید و دوست دیگری جواب می‌دهد: «بابا بی‌خیال! دختره خیلی ناجور بود». و بعد از لحظه‌ای مکث ادامه می‌دهد: «دکترا داری بابا! این کیه آخه؟». مکثی دیگر و باز «دختر که مثل پسر نیست که مهم باشه پولدار باشه یا قدرت داشته باشه و اینها. دختر باید خوشگل باشه که این نیست.» و باز:‌ «بابا بی‌خیال! من رفتم ایران دیدمش دیگه! خیلی ناجور بود».

پرده دوم: تهران، سال ۱۳۷۸: با حاجی رفته‌ایم مهمانی. در می‌زنند و دختر خانمی با کت آبی وارد می‌شود. من ۲۲ ساله‌ام و ختم شر! با لحن معروف خودم می‌گویم‌:‌ «الهی بگردم ... این خواهرمون تا حالا کجا بودن؟» حاجی یک‌چیزی می‌گوید تو مایه‌های اینکه اگه راست می‌گی برو باهاش دوست شو و من هم مطمئن می‌گویم: «حالا نگاه کن».

پرده سوم: تهران، سال ۱۳۷۸، دو روز بعد از مهمانی کذایی: با دخترخانم کت آبی نشسته‌ام توی یک کافی‌شاپ در مرکز خرید گلستان. دخترخانم کت‌آبی احساسش این است که توی مهمانی زود وا داده و آمده است که کلا به روی من بریند! گفته بود که نقاش است و حالا هم یک کتاب کلفت آورده و مدام از «کلود مونه» حرف می‌زند و امپرسیونیسم فرانسوی. صحبت را می‌کشانم به دگا و رنوار و بعد از چند دقیقه‌ای یخش آب می‌شود و می‌گوید که «پس از اون مهندسا نیستی که فقط حرف از آجر می‌زنن» و کتابش را کنار می‌گذارد و از زندگیش حرف می‌زند.

پرده چهارم:‌ تکزاس، سال ۱۳۸۷، در واقع دو روز پیش: با دخترخانم کت آبی چت می‌کنم. حرف از قدیمها می‌زنیم و پرده دوم و سوم را به یاد می‌آوریم. می‌پرسد که چقدر عوض شده‌ام و می‌گویم که شاید زیاد ولی هنوز عاشق کله‌پاچه‌ام. می‌پرسد که «دکتر شدی؟» و جواب می‌دهم که دفاع کرده‌ام. می‌گوید:‌ «می‌دونی علی، الان دفاع کردی و دکتر شدی و امریکا هم هستی، وقتشه که ازدواج کنیّ». مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «دلم می‌خواد با یکی ازدواج کنی که انقدر خوشگل باشه دهن همه وا بمونه. اصلا دلم می‌خواد همه دوستام با دخترایی ازدواج کنن که بمب س.ک.س باشن». یاد داستان پرده اول می‌افتم و پیش خودم آرام می‌خندم.

واقعیت اینست که همه ما، معمولا نادانسته، ترجیحهای فیزیکی خودمان را داریم که با کمی تامل در رابطه‌های قبلی می‌توان پیدایشان کرد. همیشه هم فکر می‌کنم که در هر رابطه‌ای، جنبه فیزیکی داستان (زیبایی یا حالا هر چیز دیگر) تا حدود زیادی به جنبه معنوی می‌چربد. دلیل ساده‌اش هم این که اگر از نظر فیزیکی تمایلی به طرف مقابل نداشته باشیم، اصلا داستان را شروع نمی‌کنیم که به بخش معنویش برسد. با این وجود گاهی می‌مانم چهار شاخ، که یعنی اهمیت این قضیه در حدیست که مثل پرده اول عملا بگوییم دختر مغز هم نداشت مهم نیست و صرفا خوشگلی کفایت می‌کند؟

از این قبیل مثالها بسیار دارم، اما ترجیح دادم که دو مثال پرده اول و چهارم را نقل کنم. به دو دلیل: یکی چت با خانم کت آبی بعد از سالیان دراز و یکی اینکه افراد ذکر شده هیچ‌کدام نه خانواده سنتی دارند و نه ظاهر سنتی و نه حتی لزوما در موارد دیگر تفکر سنتی. با این وجود این تفکر در وجود هر دوشان هست و آنقدر هم ریشه‌ایست که حاضرند به دوستی بگویند که دختری که دوستش داری «ناجور» است یا مثل پرده چهارم حاضرند خودشان را هم کلا از این معادله حذف کنند. دوست کت‌آبی من دختر بسیار زیبایی است ولی بدون کوچکترین شکی در گروه «بمب س.ک.س» نمی‌گنجد. او امروز با توجه به سنش نقاش معروف و دختر بااطلاعاتیست که خیلی از کشورهای دنیا را دیده و در خیلی از گالریهای معروف تهران نمایشگاه داشته است. با این وجود آرزو دارد که همه دوستان پسرش با دخترهایی از آن گروه ازدواج کنند.

نمی‌دانم که این سخت‌گیری بیش از حد من است یا که از نظر شما هم این طرز فکر برای خودش معضلی است. فکر می‌کنم ریشه بخش بزرگی از بحثهای اخیر وبلاگستان هم عملا همین طرزفکر بود که خود به خود فشار بیشتری بر نسوان جامعه وارد می‌کند تا ذکور. اینکه این نگاه کاملا طبیعی است یا معضل جامعه سنتی است یا هر دو با هم، قضاوتش با شما. شخصا فکر می‌کنم این نگرش بیشتر به درد وقتی می‌خورد که مثل ۲۲ سالگی من، هنوز بچه‌ایم (اعتراف از این بزرگتر سراغ داشتید؟) و فکر می‌کنیم که این چیزها «تبحر» است یا وقتی به یک رابطه کوتاه‌مدت فکر می‌کنیم. برای یک رابطه بلندمدت و یا برای ازدواج، آنچه اول از همه می‌آید شخصیت است و اینکه با شخص مورد نظر «شاد» هستیم یا نه که تحلیل این «شاد» بودن خود مثنوی هفتاد من کاغذ است.
لینک نوشته
   فرهنگ برهنگی یا برهنگی فرهنگی   
این همه بحث کرده‌اید که بالاخره کی برهنه هست و کی نیست و از چی باید نوشت و فطرت انسان چگونه است و آموزش چیست و از این حرفها، به جایش یه خورده به این آقای رادنی کارینگتون ما بپردازید که از دستتون می‌ره. این رادنی کارینگتون یه آقای ۴۰ ساله متولد تکزاس-ه که با لهجه غلیظ تکزاسی برنامه‌های کمدی اجرا می‌کنه. آهنگهایی که در کنسرتهاش می‌خونه واقعا شاهکار خلقتن و من واقعا کم همچین متنهای خنده‌داری روی آهنگهای به این قشنگی شنیدم. آهنگ اولی که به نظرم نباید از دست بدید آهنگ «به من نشانشان بده» است که اصلا بی‌نظیره! با توجه به لهجه خیلی غلیظ این آقای کارینگتون ممکنه در فهم آهنگ یه خورده دچار مشکل بشید ولی به هر حال خداست. ضمنا اجرای زنده‌شم در ولایت ماست! آهنگ دوم هم که دیگه یه خورده زیادی بالای ۱۸ ساله، آهنگ «چیز عزیز»ه که با اونم یه حالی بکنید. هر دو تا آهنگ هم ویدیوشون و هم معنی-شون یه خورده بی‌ادبانه است، بعد نیاید بگید این رواج دادن برهنگی-ه و من پست‌مدرنم و از این حرفها! حال کنید رفقا.
لینک نوشته
   دمش گرم!   

ما واقعا دوست داریم که از اینگونه جوانان ساعی و کوشا در این مملکت زیاد باشند که حتی اگر آنگولا هم زندگی کنند یه‌جوری بالاخره خیرشون به ایرانیان و جهانیان می‌رسه. 

خدا وکیلیش لذت می‌برید این خواهر ما چه‌جوری با دست خالی، زیر برف و بارون این سایت پذیرش رو ردیف کرد؟ واقعا شیرش گفتم کم گفتم! به خدا قسم. دمش گرم. واقعا ایکاش که این پشتکارش رو من داشتم. من توی راه‌اندازی سایت پذیرش دخالتی نداشتم ولی با این سیستم ویکی که راه انداختن همه می‌تونیم یه گوشه‌شو بگیریم. ببینیم چه می‌کنید رفقا.

 انار جان، حالا ببین فردا چند تا کامنت و ایمیل می‌گیری که این علی تکزاسی رو ما از ۱۰ سال پیش می‌شناختیم و اون موقعها خفاش شب بود و از این شر و ورا! ولی به هر حال شیرت گفتم کم گفتم. به خدا قسم!

 

لینک نوشته
   قصارترین جمله قصار!   
این بحث "از تن نوشتن" توی وبلاگستان داغه این روزها و آدم راجع بهش زیاد می‌خونه. تو این هیر و  ویری دیشب داشتم قبل خواب کتاب می‌خوندم چشمم افتاد به این جمله. فکر کنم ذکرش بد نباشه تو این داد و فریاد و دعوای وبلاگستان:

صکس یکی از 9 دلیل تناسخ است. 8 دلیل دیگر خیلی مهم نیستند -- هنری میلر
لینک نوشته
   مدافع!   

ما دفاع کردیم! جای همه دوستان خالی. اولش گفتم تا این خواننده‌های وبلاگ نباشن هرچی حمله کنید من دفاع نمی‌کنم ولی بعدش دیدم مجبورم! می‌فهمی؟ مجبورم! دیگه خلاصه این یعنی اینکه خوشم بیاد یا نه، دوران بی‌نهایت جالب دکترا تموم شد و باید ختم جلسه رو اعلام کرد. هنوز البته به‌طور رسمی حق استفاده از عنوان رو ندارم و باید حدود یه ماه صبر کنم تا کارهای اداری هم تموم بشه.
 
این چندوقته واقعا سرم شلوغ بود. روزهایی هم که سرم شلوغ نبود استرس دفاع بود. من معمولا با سخنرانی مشکلی ندارم ولی چند روز آخر بود که تازه داشتم متوجه می‌شدم که شوخی شوخی نتیجه ۴سال کار شبانه‌روزی و هزار جور بدبختی رو که کشیدم ریختم تو ۸۹ تا اسلاید و ۶نفر قراره بشینم جلوم بگن این کارم خوب بوده یا نه. حس بی‌ربطیه راستش و تا حدودی احمقانه ولی خوب تقریبا هم اجتناب ناپذیر. سخنرانی-ه حدود ۷۰ دقیقه طول کشید و راستش شدیدا خسته‌م کرد. حدود ۷۰ دقیقه هم اساتید گرامی سوال کردن و بالاخره بعد از ۲ ساعت و ۲۰ دقیقه رضایت دادن که فرم رو امضا کنن.
 
وقتی دفاع می‌کنی تصور عموم اینه که دیگه راحتی ولی این دو روز ما عین یابو کار کردیم. ور رفتن با تز خیلی کار گهی-ه. خدا رو شکر امروز تموم شد و دیگه فقط یه خورده فرمت کردن و اینها می‌مونه هفته دیگه.
 
فردا اولین روزیه که می‌تونم نفس بکشم واسه خودم. کلی تلفن هست که باید بزنم. این هفته یا گرفتار بودم یا حس حرف زدن با کسی نبود. بچه‌ها هم لطف کرده بودن و زنگ زده بودن که وضع و اوضاع دفاع و برنامه بعد از دفاع رو بپرسن. تعداد ایمیلهایی هم که روز دفاع گرفتم فکر کنم از تولدم بیشتر بود. ۷۶ انسان بامرام به ما حال دادن که انشالله خدا به اجدادشون در جهان باقی حال بده.
 
حالا چون دور همیم و داریم با دفاع بنده حال می‌کنیم نگاهی هم به این ویدیو بندازید و برید تو حال  و هوای تکزاس. این یکی از قشنگترین بخشهای فیلم «رهایی»، یکی از فیلمهای مورد علاقه منه. هرچند فیلم توی جورجیا اتفاق می‌افته، بانجو سازیه که بیشتر با تکزاس شناخته می‌شه. فیلم داستان چند تا بچه شهریه که می‌رن توی جنگلهای جورجیا بگردن و با طبیعت حالی بکنن که یه دو تا آدم لات پیدا می‌شن و به‌جاش با این بچه شهریها یه حالی می‌کنن‌ (به معنی واقعی کلمه!). این ویدیو در واقع اولین جاییه که فیلم برخورد فرهنگ شهر و فرهنگ لات و لوتی دهات جورجیا رو نشون می‌ده و اون جمله جالب مرد شهری که آخر موزیک می‌گه «من قاطی کردم» هم یه‌جورایی به همین معنی-ه. خوش باشید رفقا.

پرشین بلاگ هم تربچه می‌کاشت از این ادیتور نوشتنش بهتر بود! فیلم رو اینجا ببینید.

لینک نوشته
   تز تحویل‌داده شده و اقدامات پنج‌گانه   

۱-دیروز بالاخره نسخه ۰/۱ تز رو تحویل دادم رفت. یه‌جورایی خسته شده بودم از نوشتن. اگه یه روزی خواستین یه چیزی بنویسید که بیشتر از ۱۰۰ صفحه است و کلی هم مرجع و اینها داره، قویا توصیه می‌کنم که برید یه چیز دیگه به جز مایکروسافت ورد یاد بگیرید. به خدا قسم یاد گرفتنش و نوشتنش وقت کمتری ازتون می‌گیره تا با ورد بنویسید. چند تا از بچه‌ها این‌کار رو کردن ولی من حرف گوش نکردم. یعنی شیطان شخصا بنده رو مورد عنایت قرار داد تا این لامذهب تموم شد. حالا خوبه نصفش کپی پیست از پیپرهای قبلی بود.

۲-به عنوان اولین اقدام آزمایشگاه رو تمیز کردیم و جارو کشیدیم که دیگه خداییش استاد راهنمام می‌اومد توی آزمایشگاه تا بناگوشم از خجالت قرمز می‌شد. یه بار هم اشارتی زد که اینجا کم‌کم داره شبیه مرکز بازیافت زباله می‌شه و ما هم مثل برادر آقای کرت وانه‌گات اشاره‌ای به کله‌مون کردیم و گفتیم وقتی آزمایشگاه انقدر شلوغه دیگه ببین تو کله بنده چه خبره که طرف از پررویی من از رو رفت.

۳-به عنوان دومین اقدام هم یه حالی به کله‌مون دادیم و طبق معمول موهامونو ۳میلی‌متری زدیم رفت. مدتها بود طول موهام به یک سانتیمتر نرسیده بود و ماشین کردنش عمیقا احساس خوبی بود.

۴-به عنوان سومین اقدام باید یه حالی به خونه بدم که گلاب به روتون آشغالها رو الان یک هفته است بیرون نبردم. ظرفها رو هم انقدر نشستم که فکر کنم کرم بذاره به زودی. خداوندگار عالم سازنده دستگاه ظرفشور رو دچار فشار قبر نکنه انشالله.

۵-چهارمین اقدام هم همین امشبه که می‌خوام برم در خدمت مهندس یه ۱۰۰۰ متر شنا بزنم بر بدن و دو تا وزنه هم روش. به خدا قسم در شنا در خدمت مهندس لذتیست که درکش برای انسانهای زمینی مشکله. این مهندس اگه نبود تکزاس یه چیزی کم داشت به جان خودم.

۶-اقدام پنجم رو هم که الان دارم انجام می‌دم یه جورایی! وبلاگ آپدیت می‌کنم. توی این مدتی که وقتم یه مقدار ذیق بید، گاهی نگاهی به وبلاگها انداختیم و برای مثال از بحث جالب بین آقای الف و آقای ب استفاده زیادی کردیم. هرچند خودم خیلی نظری ندادم. گاهی فکر می‌کنم نشستیم اینجا واسه خودمون داریم ماستمون رو می‌خوریم و دیگه بحث کردن نداره یه چیزهایی! ولی به هر حال بسیار آموخته‌ایم از بحث دوستان.

۷-این اقدامات پنج‌گانه ما لزوما ترتیب زمانی نداشتن ولی باور بفرمایید که همه بااهمیت بودند. قبل از اینکه ما بریم یه مختصر کیسادیا-ی مکزیکی بندازیم بالا و بریم ورزش، یه توصیه به شما می‌کنم که سعی کنید آویزه گوشتون باشه! هر جوری شده این سریال CSI رو ببینید! مخصوصا مواقعی که سرتون شلوغه بر هر درد بی‌درمان دواست. من اصولا تلویزیون نمی‌بینم ولی فیلم زیاد می‌گیرم و دی‌وی‌دی سریالهای تلویزیونی رو هم به همچنین. هر قسمتش ۴۰ دقیقه است و حسابی هم آدمو سرحال می‌آره. این سریال گویا دلیل اصلی این بوده که شبکه CBS بعد از مدتها پربیننده بشه. بی‌نظیر! به خدا قسم. CSI یعنی Crime Scene Investigation و داستان پلیسهاییه که تخصصشون در صحنه جنایته و با روشهای علمی سعی می‌کنند مدارک رو جمع کنند و داستان رو بازسازی کنند. از زمان X-Files (که اونم آخراش دیگه لوس شده بود) با هیچ سریالی انقدر حال نکرده بودم. اول سریال توی وگاس بود ولی انقدر استقبال زیاد بود که دو تا سری دیگه برای میامی و نیویورک هم ساختن و موازی هم پخش می‌شن. اون میامی یه خورده شخصیتهاش آب نکشیده-ان ولی نیویورک یه جورایی مثل وگاس جالبه. دیدنش رو مخصوصا به شمایی که مثل من بچگی‌تون با عشق به شرلوک هولمز و مهارتهای مشاهده‌ایش در صحنه جنایت پر بوده توصیه می‌کنم.

۸-چه شامی بخورم من! شب خوش رفقا.

لینک نوشته
   پدر ماهی!   
۱-اگر شما توی سن دیه‌گو زندگی می‌کنید و هفته‌ای حداقل یک بار نمی‌رید خیابون چهارم دان‌تاون از اون پیتزای واقعا بی‌نظیر Sam's Brick Oven Pizza بخورید، شاید حالا بشه تقصیر رو انداخت گردن بعد مسافت. اگر توی مینیاپولیس زندگی می‌کنید ولی نمی‌رید دان‌تاون سنت‌پاول توی اون رستوران ژاپنی شاهکارش غذا بخورید، بازهم حالا آدم می‌گه دوره و شهر بزرگه و از این حرفها. ولی خدا وکیلیش اگر تو شهر چس‌مثقالی کالج‌استیشن زندگی می‌کنید و هر شب نمی‌رید Fish Daddy غذا بخورید، واقعا نمی‌دونم جواب نکیر و منکر رو شب اول قبر چی می‌خواهید بدید. یک ساعته برگشتم هتل، هنوز دارم انگشتامو می‌لیسم.

۲-اومدیم دو روز کنفرانس و شب اولش داریم یه استراحتی می‌کنیم بعد سه هفته. وبلاگ نوشتن بعد از یه مدت طولانی مزه‌ای داره واسه خودش واقعا. رسما شدیم آتقی بعد ۵-۶ سال وبلاگ نوشتن، انقدر این دود بی‌صاحاب وبلاگ‌نویسی داره مزه می‌ده که خبر ندارید.
 
۳-این دانشگاه Texas A&M خیلی دانشگاه جالبی-ه. بار اولم نیست البته که اومدم اینجا ولی بازهم جالبه. فکر کن کیلومترها مزرعه و مرغزار و چراگاه و جنگل رو رد می‌کنی و تا چشم کار می‌کنه کاه و یونجه و گاو و گوسفند می‌بینی و یهو بــــــوم! معلوم نیست از کجا وسط این همه مزرعه و جنگل یکی از بزرگترین و بهترین دانشگاههای دنیا در میاد. Texas A&M با ۴۶۰۰۰ دانشجو!

۴-امشب که رفته بودم بیرون داشتم فکر می‌کردم چقدر شهر با بقیه شهرهای دانشگاهی که من دیدم فرق داره. با وجود ۴۶۰۰۰ تا دانشجوی دانشگاه، جمعیت شهر یه جور عجیب و غریبی سفید اروپایی-ه و خیلی کم توشون سیاهپوست و مکزیکی و اینها می‌بینید که خوب با توجه به نزدیکیش به هیوستون خیلی این مساله جالبه. باب (رابرت) گیتس وزیر دفاع فعلی امریکا یه زمانی رییس دانشگاه بود و اولین برنامه‌ای که پیاده کرد این بود که باید توی دانشگاه از نژادهای مختلف دانشجو باشه و دانشگاه یه خورده زیادی سفیده. گویا خیلی هم در برنامه‌ش موفق بود.
 
 
۵-داشتم می‌اومدم اینجا امروز وسط رانندگی خوابم گرفت. آخه جاده که نیست! از این اتوبانهاییه که تو این فیلم ترسناکهای قدیمی امریکایی نشون می‌ده. یه اتوبان خلوت و دور و بر هم جنگل و دختر پسری که توش گم شدن و یکی هم دنبالشون می‌گرده که خشتکشونو بادبون کنه. خلاصه دیدیم راه نداره و باید یه چرتی بزنیم و شونه جاده هم خیلی باریکه. یکی از جاده فرعیها رو گرفتم و دو دقیقه که رفتم یه قبرستون پیدا کردم که جای ساکتی بود و رفتیم یه چرتی زدیم! خلاصه تو زندگیمون همه کاری کرده بودیم غیر خوابیدن توی قبرستون که به لطف این دانشگاه خدا قسمتمون کرد.

 
۶-اینهم از گلواژه‌های امشب ما! یهو خود به خود جاری شد دیگه. شما سخت نگیرید. عیدتون با تاخیر مبارک. از تهران بی‌ترافیک لذت ببرید و از اونهایی که با ایمیل تبریک عید گفتن و بنده رو ندیده و نشناخته انقدر شرمنده و قرین رحمت فرمودند ممنون. خوش باشید و سلامت تا دو سه ماه دیگه باز آپدیت شویم.
لینک نوشته
   غیبت صغری   

ما یه چند ماهی از نظرها غایب خواهیم بود و اینجا در خدمت شما نخواهیم بود. واقعیت اینه که فشار درس و کار و تز نوشتن و همه اینها، کلا رمق بحث برام نذاشته. دیگه وقتی در محیط واقعی حال بحث نداشته باشی تکلیف محیط مجازی که معلومه.

ما رو از یاد نبرید تا برگردیم. احتمالا یه دو سه ماهی خواهد بود ولی  باز برمی‌گردیم خدمتتون.

المخلص بالله،

علی

لینک نوشته
   برچسب و سایر قضایا   
۱-از آزمايشگاه اومدم بيرون بعد از ۱۲ ساعت و داشتم می‌رفتم يه شامی بزنم توي رگ جای همه شما خالی. سر راهی يه ماشينی ديدم که پشتش نوشته بود کلينتون ۲۰۰۸ و زيرش خطاب به جمهوریخواههای سوپر محافظه‌کار که همگی مخالف سقط جنين و تحقیقات بر روی سلولهای بنیادی و مخالف همجنس‌گراها هستن نوشته بود:
شما که انقدر نگران زندگی اون جنين هستين، اگه گی از آب در بياد بازهم از حقوقش حمايت می‌کنيد؟
۲-من نمی‌دونم اين طريقه ابلهانه استدلال چه‌جوری بين ما ايرونيها مد شده. بی‌بی‌سی يه نظرسنجی کرده بود که نظر شما در مورد روسپيگری چيه و جوابهايی که ملت دادن شاهکار خلقته. حالا اونی که به نظر من هميشه از همه استدلالها ابلهانه‌تره اينه که «اونهايی که با قانونی شدن روسپیگری موافقن آيا حاضرن خواهر و مادرشون اينکاره بشن؟» يعنی مثل اينکه بگی آيا اونهايی که فکر می‌کنن مواد مخدر بايد قانونی بشه، آيا حاضرن همه اعضای خانواده‌شون معتاد بشن؟ برادر من چه ربطی داره آخه؟ شما اول ميای آمار می‌گيری ببينی چقدر روسپی توی جامعه داری. بعد آمار می‌گيری ببينی اين بنده‌های خدا چقدر در طول اينکارشون بهشون از هر لحاظی توهين و تجاوز می‌شه. بعد ميای می‌بينی به علت عدم نظارت چقدر بيماری جنسی در جامعه پراکنده می‌کنن. بعد دو تا تحقيق جامعه شناسی می‌کنی می‌بينی که اولا علت عمده اين مساله که اينها روسپی شدن چی بوده ثانيا هم اگر روسپيگری قانونی بشه و مکانهایی براش در نظر گرفته بشه، آيا جلوی مزاحمت برای خانمها در وسط خيابون گرفته می‌شه يا نمی‌شه. همه اين آمارها رو می‌ذاری رو هم و به اين نتيجه می‌رسی که حالا درستش اينه که قانونی بشود يا نشود. در عین حال هم تمام سعیتو می‌کنی که این مساله در جامعه کمتر بشه. با این حرف یک میانبر اساسی از وسط همه اینها می‌زنی و صورت مساله رو پاک می‌کنی و خلاص. ضمن اینکه یک فرض ابلهانه هم می‌کنی که مثلا در کشوری مثل هلند که این مساله آزاده خوار مادر همه ۲۴ ساعت برعکسن!
۳-در مورد اعدام هم که چندبار بحث شده بود می‌گفتن اگر کسی به خواهر مادرتون تجاوز کنه بازهم با اعدام مخالفيد؟ مهمترين مساله در تصميم‌گيری اينه که آدم حتی‌الامکان در حال عصبانيت تصميم نگيره. شخصا اگه عصبانی باشم سعی می‌کنم حداقل چند ساعت صبر کنم بعد تصمیم بگیرم. وقتی يکی می‌گه «اگر کسی به خواهر مادرتون تجاوز کنه بازهم با اعدام مخالفيد؟» يعنی وقتی در اوج نفرت، عصبانيت، خشم و بی‌منطقی هستی بايد تصميم بگيری با اعدام موافقی يا نه! ای بابا!
۴-اين داستان اين خواهرمون رو خونديد ضمنا؟ ما خيلی باهاش حال نموديم خداييش.
۵-مناظره براک و هيلاری در تکزاس هم تموم شد. همه انتظار داشتن با توجه به برتری براک، هيلاری زنده زنده بخوردش ولی خوب از اين خبرا نشد و به جز يه مورد خيلی متمدنانه پيش رفت. عجيب بود ولی متمدنانه پيش رفت. هيلاری عملا فقط تکزاس و اوهايو رو داره چون عده زيادی از سوپر دلگيتها دارن می‌رن کم‌کم به سمت براک. در تکزاس هم که برتريش به مويی بنده. ديروز با اومدن اوباما به دهات ما اصلا کل شهر به هم ريخته بود. جالب بود که هيلاری تصميم گرفت حمله نکنه. شايد به تکزاس و اوهايو ديگه بی‌نهايت اميدواره. شايد هم واقعا می‌دونه داره چه می‌کنه. احتمال اينکه يکيشون معاون اون يکی بشه خيلی کمه. هرچند، می‌گن در سياست يک روز زمان زياديست و يک هفته ابديته! وايسيم ببينيم تا چهار مارس که انتخابات تکزاس-ه چه خواهد شد.
۶-خوش باشيد رفقا.
لینک نوشته